خرید بک لینک

ساعت یک و چهل و هشت دقیقه ی نیمه شبه و با سردرد شدیدی بیدارم و به عشق فکر میکنم. به فلسفه ش. به لزوم یا عدم لزومش. به چون و چراییش و البته به پیامدهاش. طبیعتا وقتی دو شبه که هیچ نخوابیدی و ضمنا بیست ساعتی هست که سردرد ولت نکرده نمیتونی از هیچ کجای این فکر و خیالا یه نتیجه ی درست حسابی که به درد دکان عطاریا بخوره دربیاری، اما بازم بیخیالش نمیشی. به این فکر میکنم که واقعا اصلاً چرا باید خالق تخم همچین تمنایی رو بکاره تو قلب آدم، وقتی بدون اون هم میتونی یه زندگی عادی داشته باشی، عشق آسمانی و معنوی رو منظورم نیست، عشق زمینی رو میگم، عشق آدم به آدم . حتی بدون اون و تمام ساید افکتاش میشه ازدواج کرد و نسل حقیر بشر رو باز هم امتداد داد و هیچ رنج هم نبرد، شده که میگم. اما وقتی پای عشق میاد وسط هزار و یک بلا و مکافات با خودش میاره، مگه میشه عاشق باشی و گرفتار جنون انحصارطلبی نشی؟ من که سرآمد انحصار طلبانم به شخصه! میاد و حسادت میاره غیرت میاره انتظار میاره. میاد و رنج تنهایی رو مضاعف میکنه. کاش در کنار اینهمه کشف و اختراع بیهوده، دانشمندا یه قرصی آمپولی اختراع میکردن میخوردی یا میزدی میشدی سیب زمینی! نه لبخندی دلتو میلرزوند نه چشمی ویرانت میکرد نه لبی داغت، نه غمزه ی چشمکی مبتلات. میخوردی یا میزدی مصون میشدی از گزند هر تیر نگاه مست صیادی... 

من که با خودم شرط و شروطها رو گذاشته بودمو قول و قرارها رو محکم کرده بودم، پس چرا وقتی وقتش شد بی اختیار شدمو دل بی صاحب فرمونو گرفت دستشو پا رو گذاشت رو گاز؟! مگه صدبار نگفتی بخودت وقتی این مسته سوییچو نده بهش ! وا دادی آخرش دختر! وا دادی . باش تا صبح دولتت بدمد 

برچسب: نویسنده: غزل میرزایی تاريخ: شنبه 24 ارديبهشت 1401 ساعت: 18:46

صفحه بندی